تبليغاتX
brith
شنبه هجدهم مهر 1388

سلااااااااااااااااااااااام دوستان

من الان یه دو هفته ای میشه که رفتم دانشگاه محیط جالبی داره باید تجربه کردحتما

خیلی هم خوش میگذره خوبیش به اینه که دیگه عین مدرسه هی نباید جواب به این و اون پس بدی

ولی خب راهش از مدرسه سخت تره یعنی واسه من قبلا با سرویس در خونه سوار میشدم و پیاده

ولی حالا باید خودم با اتوبوس برم چقدرم که تو دانشگاه باید سر بالایی برم دیگه نفس واسم نمی مونه

واقعا سخته کاش دانشگاه تهران قبول میشدم که راهش واسه من دو تااز دانشگاه هاش نزدیک تره پیاده هم میشد برم و بیام 

ولی دانشگاه مو دوست دارم به سختیاش می ارزه

 

شنبه چهارم مهر 1388

سلام

واااااااااااااااااای روز اول دانشجویی عالی بود معرکه

من جای هر کسی بودم میخوندم واسه دانشگاه که حتما قبول شم

دانشگاه ما هم که جای خود دارد اولین کلاس استاد که اومد  اونقدر جوون بود من نفهمیدم استاده

خیلی هم استاد باحالی بود همش میخندیدیم از دستش سر کلاس

با دوستای تازه ای هم که پیدا کردم کلی پسرای کلاسو مسخره کردیم چه چسبید

ولی به همه پیشنهاد میدم حتما دانشجو بشید

دوشنبه سی ام شهریور 1388

وااااااااااااااااااااااااااااااااای

امروز رفتم واسه ثبت نام دانشگاه صبح ساعت ۸ اونجا بودیم کارمون ساعت ۱ تموم شد تازه من کارت ملی نداشتم گفتن فقط ۲۰ روز وقت دارم کارت ببرم وگرنه ترم بعد ثبت نامم نمیکنن

واسه همین بعد از دانشگاه رفتیم ثبت احوال تا ساعت ۳ هم اونجا معطل بودیم وقتی رسیدم خونه جنازه جنازه بودم خوابیدم تا ۷

اقا اونجا تا وارد دانشکده شدیم یه خانومه به من گفت عضو بسیج میشی؟

منم یهو کپ کردمگفتم نه خانوم دست شما درد نکنه

همین جوری قاطی سیاست شدیم بدترش نکنیم بهتره

پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام

من شهيد بهشتي قبول شدم

وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااي

هموني كه ميخواستم علوم سياسي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

اگه بدونين چقدر خوشحالم

ميخوام برم رو ابرا راه برم واي خدا جون مرسي 

من از همين جا به همه پشت كنكوري هاي عزيز ميگم

خودتون خيلي اذيت نكنين ما تو مدرسه به همه شيطنت هامون رسيديم و همه هم يا تهران يا علامه يا شهيد بهشتي قبول شديم

از خوردن كله پاچه تا دزدين سوال و ترم اخر واسه امتاحانا ما صبح روز امتحان درس ميخونديم

به جون خودم راست ميگم


چهارشنبه یازدهم شهریور 1388

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

احوال دوستان خوبه؟

جواب ازاد اومد

من حقوق تهران شمال قبول شدم

دست بزنيد برام

هورااااااااااااااااااااااااا

هورااااااااااااااااااااااااا

ولي كاش همين رشته رو سراسري و شهيد بهشتي قبول ميشدم

عجب رويي دارم ها يكي نيست بگه رتبه ات خيلي خوب شده چه توقعي داري ها

والا ولي نه من اعصاب حقوق رو ندارم

(گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه پيف پيف بو ميده)

حالا اينا رو بي خيال چرا تابستون تموم نميشه؟

من حوصله ام سر رفته

يكي به دادم برسه پيشنهاد بديد ژيكار كنم تا حوصله ام سر نره

سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی
روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار
یک جایی شبیه دل خودش ،
کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،
کفشهایش را گذاشت زیر سرش ، کیسه را کشید روی تنش ،
دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،
خیابان ساکت بود ،
فکرش را برد آن دورها ، کبریت های خاطرش را یکی یکی آتش زد
در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ، خنده ها را میدید و صورت ها را
صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،
هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،
مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد
صدای گام هایی آمد و .. رفت ،
مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که کسی از حال دلش خبر ندارد ،
خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،
اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،
مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،
معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری که آن روزهای دور به مرد می خندید ،
به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی کرده بود برای آمدن به شهر ،
گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی می کنیم فاطی ، دست پر میام ...
فاطمه باز هم خندیده بود ،
آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،
برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ، خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،
تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،
آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،
رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،
مثل فروختن یک دانه سیب بود ،
حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،
پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد
یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،
پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،
صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،
- داداش سیگار داری؟
سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،
نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید فاطمه می خندد ، خودش می خندد ، توی یک خانه یک اتاقه و گرم
چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :
- پولام .. پولاااام ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- بیچاره ،
- پولات چقد بود ؟
- حواست کجاست عمو ؟
پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،
جای بخیه های روی کمرش سوخت ،
برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،
دل برید ،
با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،
...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...
چشمهاشو باز کرد ،
صبح شده بود ،
تنش خشک شده بود ،
خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،
در بانک باز شد ،
حال پا شدن نداشت ،
آدم ها می آمدند و می رفتند ،
- داداش آتیش داری؟
صدا آشنا بود ، برگشت ،
خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،
چشم ها قلاب شد به هم ،
فرصت فکر کردن نداشت ،
با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب کرد به سمت جوان دزد ،
- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد خدانشناس ... آی مردم ...
جوان شناختش ،
- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ، ولم کن آشغال ...
پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ، دوباره سوخت ، و دوباره ....
افتاد روی زمین ،
جوان دزد فرار کرد ،
- آییی یی یییییی
مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،
دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،
- بگیریتش .. پو . ل .. ام
صدایش ضعیف بود ،
صدای مبهم دلسوزی می آمد ،
- چاقو خورده ...
- برین کنار .. دس بهش نزنین ...
- گداس؟
- چه خونی ازش میره ...
دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش
دستش داغ شد
چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،
سرش گیج رفت ،
چشمهایش را بست و ... بست .
نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،
همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........
همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :
- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .
همین ،
هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،
نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی فهمید فاطمه چه شد
مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،
بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،
انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش را بفروشد به یک آدم دیگر ،
شاید فاطمه هم مرده باشد ،
شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،
کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟
زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،
قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست
قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

دوشنبه نوزدهم مرداد 1388

سلام دوستان ببخشيد يه چند روزي نبودم

درگير انتخاب رشته و اين مزخرفات بودم

اين سايت سازمان سنجشم كه بره بميره 100 بار كد رشته هامو وارد كردم تا بالاخره تونستم ثبت كنم

ديوونه شدم

حالا دوباره دست به دعا بردارين واسه من كه شهيد بهشتي قبول شم 

يه داستان كوتاهم ميذارم لطفا در موردش نظر بدين

ماهي کوچکي در اقيانوس به ماهي بزرگ ديگري گفت: ببخشيد آقا، شما از من بزرگ تر و با تجربه تر هستيد و احتمالاً مي توانيد به من کمک کنيد تا چيزي را که مدت ها در همه جا در جست و جوي آن بوده ام و نيافته ام را پيدا کنم؛ ممکن است به من بگوييد: اقيانوس کجاست؟!
ماهي بزرگ تر پاسخ داد: اقيانوس همين جاست که شما هم اکنون در آن شنا مي کنيد. ماهي کوچک پاسخ داد: نه! اين که من در آن شنا مي کنم آب است نه اقيانوس. من به دنبال يافتن اقيانوس هستم نه آب و با سرخوردگي دور شد.

همه ما هم مانند آن ماهي کوچولوي غافل، در نعمت و برکت نامتناهي غرق هستيم و مجبور نيستيم براي يافتن آن کوشش کنيم و به هر دري بزنيم؛ زيرا هر چقدر اين ماهي کوچک شنا کند باز هم در اقيانوس خواهد بود و کم نخواهد آورد. خداوند نعمت هاي زيادي را به همان اندازه که در اقيانوس براي ماهي فراهم کرده، در اختيار ما قرار داده است. اما شايد بايد تصميم بگيريد که هر روز از زندگي خود را چگونه مي خواهيد بگذرانيد. نعمت و برکت در همه جا و همه وقت در انتظار شما است. فقط کافي است آن را بخواهيد و همين الان خود را به آن متصل کنيد.

نظر يادتون نره لطفا

چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388

سلام سلام سلام سلام سلام

بالاخره نتايج اومد نميدونم چه طوري بگم كه چه حسي داشتم رتبه ام شد 1000 حالا به بعضيا ... بدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از اوني كه فكر ميكردم بالاتر شدم ولي بازم خيلي بد نشدم وقتي شاليز جوووووونم گفت شماره تو بده (چون من تهران نبودم شمال بودم و اينكه هوا چقدر خوب بود خيلي حال داد) تا جوابشو بهم بده 1000 بار مردم و زنده شدم مي خواستم چايي بخورم دستام ميلرزيد تا زنگ زد مثه فنر پريدم همه فك وفاميل هم دنبالم اومدن تا فهميدن دست زدن برام  هر كي يه جور تبريك ميگفت ديروزم واسه انتخاب رشته رفته بودم مدرسه با بچه ها كلي خنديديم . خلاصه خيلي خوش گذشت جاي همه تون خالي!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

دوشنبه پنجم مرداد 1388

سلام دل تو دلم نیست ترو خدا برام دعا کنین یکشنبه نتایج کنکورو اعلام میکنن دیگه دارم دیوونه میشم

اگه تهران قبول نشم چی کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من به رشته ی فلسفه خیلی علاقه دارم برام دعا کنین همین رشته تهران قبول شم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

کاش حداقل رتبه ام ۱۰۰۰ بشه اگه نشه من یه سال زحمتم هدر میره!!!!!!!!!! هر چند بعد از عید من خیلی درس نخوندم الان که فکر میکنم می بینم قبلشم خیلی درس نخوندم ولی خیلی سختی کشیدم  نه من همه ی بچه های کلاس به خصوص شالیز جان که خودشو خفه میکرد بیچاره از بس درس خوند

ولی دوستان خواهشا هر کسی به زبون خودش یکی نماز می خونه سر نماز یا یکی میره امازاده جایی هر کی به هر طریق که خودش میدونه برام دعا کنه خواهش میکنم من الان خیلی به دعاهاتون نیاز دارم

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام دوستان عزیز از این که میایید و سر میزنید واقعا مچکرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

گریه و سوگواری برای یک زندگی که تصور می‌کردید دارید !!! چرا ؟؟
رنج و عذاب ما به دلیل نگهداری همه چیز ، به صورتی است که از پیش بوده باید باشد و یا خواهد بود . اندوه ، بخشی از وجود ما به حساب می‌آید ، ولی ما به ندرت متوجه دردی در قلب خود می‌شویم که روان شناسان آن را این گونه می‌نامند :
" گریه ای شدید ، سوگواری برای همه چیز هایی که وا نهادهایم ...
زمانی که با رویداد های غیر منتظره در زندگی مواجه می‌شویم ، به نقطه ای می‌رسیم که برای حرکت به جلو ، باید غمگین باشیم ،حتی زمانی در می‌یابیم که فقدان ، بخشی از زندگی ما به حساب می‌آید که کسی را گریزی از آن نیست .
حتی زمانی که می‌دانیم ، زندگی تازه ، وعده بهتر شدن می‌دهد ، حتی زمانی که معتقدیم چیزهایی را که وا نهاده ایم ، فایده ای برایمان ندارد ، با این حال ، باید غمگین باشیم .
برای چه ناراحتیم و سوگواری می‌کنیم ؟؟
البته برای کسانی که بر اثر مرگ یا تقدیراز دست می‌دهیم . این سوگواری برای ما تعجب آور نیست . ولی آنواع دیگری از سوگواری نیز وجود دارد که همیشگی نیستند .
برای بی گناهی خود در مشکلات زندگی گریه می‌کنیم . برای آرزوهای عشقی خود که مجبور به رها کردن آنها بودیم ناراحتیم و گریه می‌کنیم . برای فقدان اعتماد واطمینانی که به زندگی داشتیم . برای بخشی از خودمان که آن را به خاطر کسی وانهاده ایم سوگواری می‌کنیم .
برای فقدان همه چیز هایی که نداشته ایم ، برای همه چیزهایی که خودمان از آنها دوری کرده‌ایم و حالا متوجه اشتباه خود شده ایم برای همه ی این موارد سوگواری می‌کنیم .
گریه و سوگواری چگونه آغاز می‌شود ؟؟ نخست اشک می‌ریزید . نقطه ی آغاز اندوه است و به نظر می‌رسد این آغاز ،هرگز پایانی ندارد . و معمولا با یاد آوری صحنه ای یا صحبتی که از کسی می‌شنوید این درد و رنج اغاز می‌شود شاید کسی این را به گونه ای دیگر تعبیر کند ، ولی درد و رنج ناشی از نزدیک شدن ، مقدم بر هر گشایش تازه ای در زندگی ما خواهد بود ...
هنگامی که فقدان همراه با گریه و زاری می‌آید !! سخت ترین چیز در زندگی ، از دست دادن چیزی است که فکر می‌کردید واقعی است . فقدان سخت و دردناک است . از آن بدتر فقدان همراه با سرخوردگی و افسردگی و آنزواست . سرخوردگی گونه ای دردناک از آندوه است.
این پدیده ، غیر از تاسف با احساسات دیگری همچون خشم ،اتهام به خویشتن و سرزنش همراه است . رویاها سخت و آزار دهنده می‌میرند و سرخوردگی های سخت تر از آن حذف می‌شوند. برای مثال : " شاید معشوقی که ما تصور می‌کردیم عشق واقعی ماست ، و ما را خیلی دوست دارد ، ناگهان اعتراف کند که ما به درد هم نمیخوریم و با ما قطع رابطه می‌کند به همین راحتی وبعد از گفتن این حرفها می‌رود، حتی یک خداحافظی هم نمی کند و برای همیشه از زندگی ما کنار می‌رود .
در این زمان چه حالی دارید ؟؟ شبیه احساسی است که هنگام فرا خوانی ، همراه با سیلی از اشک های ناشی از سرخوردگی به ما دست می‌دهد . ما احساس نمی کنیم چیزی را از دست داده ایم بلکه احساس می‌کنیم چیزی را از ما ،از درونمان دزدیده آند .
چیزی مثل زمان ، اعتماد ، تقدس خاطرات ، عشق ،... و خیلی موارد دیگر که حتی به شمارش نمی‌آیند . فقدان همراه با عشق مثل یک دزد رفتار می‌کند . دزدی که همه چیز را از بین می‌برد و ما را از درون تهی می‌کند . این احساس هولناک ، گذشته شما را به یغما می‌برد ، خاطرات شما را در مورد گذشته می‌دزدد، و سپس آنها را خالی می‌کند و عاری از واقعیت ، به شما باز می‌گرداند و شما را متوجه حال و زمان وحشتناک و دل سرد کننده ای که در آن هستید باز می‌گرداند . هنگامی که به عقب بر می‌گردید و چیز هایی را می‌بینید که واقعا وجود داشته آند ، نه تنها امید به داشتن دوباره ی آنها را در زمان حال از دست می‌دهید ، بلکه معنای آن در گذشته را هم فراموش می‌کنید . و از خودتان ، از احساساتی که داشته‌اید آزرده خاطر می‌شوید . گام مهم برای بهبودی پس از سرخوردگی ،تسلط بر خشم خود است که اجازه نمی دهد کاری برای جلوگیری از دل شکستگی آنجام دهیم .
این مساله خیلی سخت است تا دلی شکسته را مرحم بگذارید و گذشته خود را کنار بگذارید ..
اما باید بتوانید بخشی از خویشتن خود را دور بیندازید !!! اما چگونه ؟؟؟
عمده ی تغییرات ، حتی آنهایی که ارزومندانه صورت می‌گیرد ، افسردگی ها و دل سردی های خاص خود را به همراه دارد ، زیرا آنچه را وا می‌نهیم ، بخشی از خویشتن است . برای ورود به زندگی جدید ، باید در زندگی گذشته بمیریم و آن وقت زندگی جدید را می‌توان اغاز کرد ..
گریه و ناراحتی برای دلی شکسته ، مدت زیادی طول می‌کشد . پایان دادن به یک ارتباط ، هرگز ساده نیست و حتی اگر متوجه شوید که او شما را دوست نداشته است . ولی هنگامی که از اندوه رهایی می‌باید ، باید همچنان قادر باشید که پیش بروید و عشقی واقعی را در زندگی خود جایگزین کنید و گذشته را فراموش کنید .
روزها ، ساعت ها ، دقایق ، فصل ها متعلق به شما هستند تا بتوانید به آن گونه که میل دارید ، دوست دارید ، زندگی کنید ، از آنها استفاده کنید و لذت ببرید . نگذارید کسی آنه را از شما بگیرد این لحظات با ارزش هستند ، آنها را تلف نکنید ، اجازه ندهید کسی آنها را از شما بدزدد
زندگی مال شماست زمان مال شماست . راستی من اینا رو از یه سایت میگیرم سایت مال یه کسی که از خواهر به من نزدیک تره و فامیلم هست